کاغذ خط خطی
درباره سینما ...ورزش...اجتماع....و هزار حرف خاکستری
فروردین 1388
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو

معافیت از خدمت سربازی معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 26 فروردین ماه سال 1388
تازه می فهمم

 

 

 

 نمی دانم قرار است از کجا شروع کنم ... در این سالهای تکرار فقط شروع کردم و تمامش نکردم .... تمام دوست داشتن هایم را فدای ثانیه های اکنون کردم و گم شدم در این تنهایی مطلق ... من سام علامه در این ساعت مشخص ... به تاریخی شفاف ... به سال ۱۳۸۸ خورشیدی ... خسته ترین آدم این روزگارم.... تنها ترین مردی که هرچه می کشد از خودش است و بس.....دیگر قصد کردم نه بنویسم ... نه برنامه بسازم .... نه فرهنگی باشم و نه هنری.... می خواهم همانند تمام آدمهای روزگارم حرفهای الکی بزنم.... فکرهای آبکی بکنم ... و آرزوهایم را شب هنگام بر بالای طاقچه خاک گرفته غربت جا بگذارم....  

فکر نکنید ناله می کنم یا عصبانیم ... نه اینقدر ننوشتم تا از تمام اتفاقات این مدت بگذرد و حس و حال منطقی تری به خود بگیرم ... و این ساعات شیرین ترین لحظات زندگی است ... برای اعتراف یک خیانت ... یک حماقت ... یک رفاقت....  

باری  ! همراهان این پنجره کهنه من دیگر در طپش برنامه نخواهم داشت .... این دیگر را با منظور گفتم تا باورتان شود .... من گم شده ام در این دنیا و نزدیک ترین آدمهای زندگی ام نمی دانند کجایم... دلم تنگ شده برای مملکتم اما اجازه ندارم آنجا بروم.... دلم می خواهد گریه کنم اما جای رسوایی را  با اشک هم  نمی توان پاک کرد.....  

این آخرین یادداشت من است ..... به ساعتی مشخص .....در تاریخی شفاق ... به سال ۱۳۸۸ 

 خورشیدی ..!

خدای اطلسی ها با تو باشد               پناه بی کسی ها با تو باشد 

 

تمام لحظه های خوب یک عمر             بجز دلواپسی ها با تو باشد  

 

        هر صدای پایی صدای رفتن نیست ..........باز خواهیم گشت ؟


چهارشنبه 23 بهمن ماه سال 1387
چند ساله شدم ؟

 

 

 

بازهم دفتری  تازه که بالایش نوشته بود کاغذ خط خطی .... و یک دنیا حرف تازه ....یک مشت کله داغ .... پر از احساس از مملکتی که حالا هیچ لحظه اش مال من نیست .... و یک دنیا عشق که در حسرت رسیدن مردند و رفتند چسبیدند تخت سینه تاریخ .... حالا  این صفحه روز  تولدش است .... در این لحظه های  بی تکرار و نایاب ... با کلی کار نکرده و حرف نزده ....... مبارکم باشد  ....بازهم کیکی و شمعی در این دقایق  عاشقیت.........


چهارشنبه 9 بهمن ماه سال 1387
مثل یک انفجار مهیب بود

 

 

همه چیز با شوخی و خنده آغاز شد .... روزهای انقلاب بود و هر کسی از جایی آمده بود و می خواست به جایی برود .... اما همه راهها به رم و یا واتیکان و یا حتی قم ختم نمی شد !....گروهی می خواستند راهی مسکو شوند و گروهی دیگر بلیط قطار را برای رفتن به شیلی رزرو کرده بودند ....و بعضی می خواستند ایران را سراسر فلسطین کنند .... عده ایی قصد داشتند ما را هزار سال جلو ببرند و گروهی قصد داشتند مارا به عقب برگردانند ....روزها به سرعت می گذشت .....خنده ها به سکوت ....سکوت به سئوال ....سئوال به بحث و بحث ها به مجادله می کشید .... میتینگهای خیابانی براه افتاد ..... مساجد پر بود از رفیق مترقی و کافه ها پر شد از مومن مست .... با ورود بچه های ۱۵ ساله خیابانها دچار تب تندی شد .... تب سواستفاده از یک مشت کله داغ و پاک ..... بمب ساعتی به کار افتاد .... انفجاری تمام فضای سیاسی و اجتماعی ایران را فرا گرفت و همه را دچار وحشت مرگ و نفرت و انزجار کرد .....یک نسل زخمی شد ....زخمی ........آرام آرام خودش را به کوچه پس کوچه های تاریخ کشاند .....تلو تلو خوران و غمگین از هوشیاری این مستی بود .....با این تن خسته و کوفته ....و وحشت زده از فردا ....او دیگر نه می توانست حرف بزند ....نه ببیند و نه حتی سئوال کند ....
او دیر فهمیده بود که انقلاب شده است


جمعه 20 دی ماه سال 1387
محرم و مستی و عشق بازی

سه شنبه 3 دی ماه سال 1387
از یلدا تا امروز......

بازهم در گیر و دار این همه کاغذ و یادداشت و کار.....و  گم شدن...... تا چند روز نبودم .....حتی در یلدای خوشرنگ مملکتم که حسرت قرمزی دانه هایش در کوچه پس کوچه های ذهن کودکانه ام باقی مانده و بس ..... در این یلدای غربت زده بازهم همه بودند ... من و قاب عکس کهنه تختی و حافظی که هدیه عروسک عشقم بود .... پر از وسوسه های عاشقانه ...سرشار از لحظه های  خوشرنگ دیروز ..... اینروزهای هم حافط هست ... هم من .... هم عروسک عشق..... گویی ....من و این همه خوشبختی محاله ........


شنبه 23 آذر ماه سال 1387
این خود عشق است ...خود زندگی

  

اینقدر حالم خوش است که غصه بازی نمی کنم با این خطوط.... عشق و شور و زندگی .... حالا فقط باید دستانم را دراز کنم و تمام ستاره های خوشبختی را یکی یکی بچینم از آسمان  .... عروسک عشقم پاک و خوش رنگ و ناب به زندگی ام بازگشته ... دوباره فصل عشق بازی ... دوباره زندگی .... این خود حال است ... خود خوشبختی ..... به یاد تمام لحظه های خوش رنگ دیروز برای فردای تاابد آفتابی....


سه شنبه 12 آذر ماه سال 1387
این روزهای سخت و سرد

تاحالا اینقدر دلتون تنگ شده که از روی اینهمه دلتنگی دلتون به حال خودتون بسوزه و های های برای دلتون گریه کنید ؟!


سه شنبه 5 آذر ماه سال 1387
سلام به خانه پدری............

اینقدر خوشحالم که نمی دانید ... وصف ناپذیر است ..........بهمن ماه به ایران می آیم..... برای دیدن فیلمهای جشنواره .... در میان سرما و برف و باران.... پیچیده در کلاه و شال .... با یک کوه هیجان و اضطراب .... .......... دوباره وطن ..... سرود عشق و آزادی ........ برای دیدارش ثانیه های را می شمارم .......... تا در آغوشش بگیرم .... یک دل سیر بر دامنش بگریم ......و تمام  غصه های غربت را با آن قسمت کنم ........می آیم زود تر از آن چیزی که فکرش را می کنید ....!


دوشنبه 13 آبان ماه سال 1387
آزادی ....آزادی ..........................؟



دلم تنگ شد ... به اندازه تمام قطراتی که امروز شهرم را خیس کرد و من غایب بودم در این عشق بازی آسمان .... من غایب بودم دراین پائیز ..... من اشک ریختم از این کوچ اجباری .... دلم خواست  قدم بزنم تمام این لحظه های خوشی را ... بازهم غایب بودم ..... دلم آزادی می خواهد .... تا بتوانم یکبار دیگر در هوای وطن .... کنار سفره خانه پدری تمام روزهای تلخ غربت را مرور کنم و اشک نقاشی کنم .... من دلم باران می خواهد .... بابا می خواهد ..... ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..........!


شنبه 4 آبان ماه سال 1387
من عاشق آغازم

چند وقت پش که رضا رشید پور را دیدم این اولین جمله ایی بود که به او گفتم : من عاشق آغازم .... عاشق شروع کردن اتفاقی تازه ام .... هیجانی وصف ناشنی دارم از ساخت دوبرنامه دیگر در طپش .... تصاویری که مدتها بود دنبالشان بودم ... همانند دیوانه ها هرروز خودم راگرفتار تر می کنم در این روزگار .... آغازشان می کنم و بدون خداحافظی رهایشان می کنم و می روم پی کار خودم .........این اخلاق من است .... دوست دارم جایی درختی بکارم ........ رهایش کنم ....تا روزی زیر سایه اش آبی زلال بنوشم و حالی کنم از سر عشق .........بزودی به علاوه برنامه سینمایی کات می توانید برنامه over time و underground  را هم از طپش ببینید..............


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 43231


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به شهادت شناسنامه ... در خرما پزان مرداد به دنیا آمدم و خواسته و ناخواسته آواره این زندگی شدیم .... ۱۴-۱۳سال بیشتر نداشتم که مهر روزنامه نگاری خورد تخت سینه ام و نوشتن شد حرفه ام .... و حالا سخت ترین کار دنیا نوشتن است ... آنهم عاشقانه نوشتن ....چاپ بیش از ۱۰۰۰ مقاله در روزنامه های وطن ..... کار کردن در تلویزیون ایران ....و تلویزیون طپش که این آخری را برای همیشه در کارنامه پر فراز  نشیب زندگی ام می گذارم که دوستش دارم و به آن افتخار می کنم ...... تنهایم و این تنهایی را دوست می دارم.....و تنها دلخوشی ام این خطوط است و رسیدن به نوشته هایی که قرار هستند متولد شوند در فرداهای روشن ...در آزادی  مملکتم ....ایرانم ...
شناسنامه کامل من...