کاغذ خط خطی
درباره سینما ...ورزش...اجتماع....و هزار حرف خاکستری
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 14 تیر ماه سال 1387
نقره بارون پرنده

هوا بدجوری گرم شده ..... سخت و پر عرق ...... این است وصف حال این روزهای بی بادبادک من.... حالم خوب نیست ..... اصلا؛ خوب نیستم .... اینقدر که یادم رفت .... امروز چند شنبه است .... هفت صبح دوان دوان بیدار شدم ..... در گیر و دار بودن و نبودن تازه فهمیدم امروز جمعه است .... یعنی می توانی بیشتر بخوابی ..... تا لنگ ظهر .... با سیگارهای گهگاهی.... با استکانهای نیمه پر و لب پریده .... دلم اینقدر برای پدرم تنگ شده است که نمی دانید ..... دلم بابا می خواهد .... اینرا می فهمید ؟!


یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387
از سر تکلیف شاید .....!

sam alllameh

نمی دانم چه کار می کنم .....هستم .... این زندگی پر از وسوسه های  الکی است .... پر از دلتنگی ... پر از زیر سیگاریهای پر... پر از استکانهای لب پریده .... سرشار از ذعالهای نم کشیده ... نیمه گرم ...سوخته ....  دلم ایران می خواهد ..... آزادی می خواهد ..... خون می خواهد .....مرگ می خواهد ....


چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387
بودن و تجربه

از وقتی به شرایط زندگی برگشتم .... خیلی عقبم .... از روزگار ... از بودن و تجربه کردن .... خسته ام و گرفتار ..... پر از زخم و نفرت ..... بامداد امروز صدای نفسهای دخترم را می شنیدم .... می دانید چه حسی دارد ؟ْ! ......


یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387
زندونی از دیوار بیزاره

زندان بودم ..... بخاطر چند استکان الکی .... چسبیده به خلیج فارس .... با ماشینی که واژگون کردم و ۱۵ روز را پشت میله های زندان سپری کردم ..... نبودم ..... هنوز هم نیستم .... آن دیوارهای بلند در این گرمای ۵۰ درجه هیچگاه از  من دورنمی شوند .....  فعلا؛ این چند خط را قبول کنید تا برایتان بیشتر وصف این روزها را روایت کنم .... با دلی تنگ .... از دخترم ... مادرم ... پدرم .... ایرانم .....!


سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
برای بودن

یکباره دلم تنگ شد .... همینجوری .... بدون دلیل ... مثل یک عادت ترک کرده .... دلم گرفته بود ... غروبهای این شهر هم دلگیر است .... هنوز نرفتم به دخترم سر بزنم ..... گرفتارم و مشغول .... اما تا آمدنش حتما؛ می روم .... تا النازم را در آغوش بکشم .... مادرم نمی داند ... شاید می داند بروی خود نمی آورد ... دلم می خواهد بهش بگویم  : مادر بزرگ شدی .... اما او این سیب حرام را نمی خواهد ...... می دانم ... خوب می دانم ..... بهر حال گرفتار روزگار شدم ..... در این طپش  و در این آفتاب سر سخت دوبی ....  اینقدر احتیاج به ایران دارم که نمی دانید .....


دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387
وقت روئیاهای تازه .....

وقت روئیاهای تازه ... وقت شاباش ستاره است .... حالم بد نیست .... سرگرمم ... فقط همین ... دلخوش به این کار که دوستش دارم ..... می خوانم می نویسم ... و قسمت می کنم این زیبایی ها را با شما خوبان در آن قاب چوبی ..... اگر برنامه (( کات )) را از طپش می بینید بگویید چطور است ؟ هر شنبه شب ساعت ۲ شب به وقت تهران ...... یکسنبه ها ساعت ۲ ظهر .....


شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387
....و سلامی دوباره به آفتاب

دوباره بازی از سر ... من و طپش در ضیافتی تازه ... در فصلی نو ... {کات } دوباره متولد شد ... در  بهار ۸۷ ... اتفاقی که انتظارش را بعد  از دو سال دوری می کشیدم ... از امشب با  {کات } در شبکه خوبی ها ....با طپش برای شما تا همیشه بودن .... امسال برای من پر از اتفاقاتی است وصف ناشدنی .........پر از تولد ..... از کات تا الناز .....این همه چیز خوب و خوشمزه .....در این بهار پر از رنگ........  دیوانه نشدم ..... حال من خیلی  خوب است حال شما چطور ؟!


سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387
دختر دار شدم ....
اسمش را الناز گذاشتم ..... دوست دارم این نام را .... حالا فقط این ثانیه هاهستند که مرا از درون خودم بیرون می کشند .... چند روز دیگر می روم تا حسش کنم .... این آرزوی همیشه بود .... دختر داشتن ... بابایی شنیدن .... برای آن مردن و زنده شدن .... الناز علامه حالا ثبت می شود در ثبت احوالی در بیرون خانه پدری .... یک دست لباس صورتی .... برای یک دل سیر گریستن .... دختر دار شدم .... باور می کنید ؟

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
این ضیافت تازه

با آمدن آن غریبه  کوچک .... تازه شدند تمام قصلهای کهنه زندگی .... تمام بوهای خوب دنیا می آیند ...لازم نیست دقیقا ؛ کجای این جهان باشی.... حسم می گوید عروسک عشق هم باز می گردد به این قصه و تازه می شویم از نو با آن مهمان سر زده .... حالم خوب است .... شاید این خوب آتش زیر خاکستر باشد ...اما خوبم .....نمی دانم چه کسانی می داننند این خبر را ...اما مهم من هستم که باور کنم ....این حالت خوش را .....


پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387
بهت یک تصویر...

 

حالا قبول می کنم این حس و حال عجیب و غریب را .... این حس مسئولیت نا تمام در این تنهایی  مطلق ...... این های مانده روی آینه... بهت تصویری است که زل زده به چشمانم و مرا از فرسنگها فرا  می خواند .... می خوانمش ... می بویمش تا باور کنم این روزگار هم شیرین می شود حتی با خوردن شهدی ممنوع و حرام که در نگاه این جامعه زشت است و خراب ...... من این موجود تازه را حفظ می کنم .....تا قد بکشد .....و برسد به سقف آسمان ..... من این موجود تازه  را حفظ می کنم تا بتوانم فردا روز سر بر بالین استوارش بگذارم و  یک دل سیر بگریم ..... من حفظ اش می کنم .....چون منهم یک پدرم ......!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 24838


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به شهادت شناسنامه ... در خرما پزان مرداد به دنیا آمدم و خواسته و ناخواسته آواره این زندگی شدیم .... ۱۴-۱۳سال بیشتر نداشتم که مهر روزنامه نگاری خورد تخت سینه ام و نوشتن شد حرفه ام .... و حالا سخت ترین کار دنیا نوشتن است ... آنهم عاشقانه نوشتن ....چاپ بیش از ۱۰۰۰ مقاله در روزنامه های وطن ..... کار کردن در تلویزیون ایران ....و تلویزیون طپش که این آخری را برای همیشه در کارنامه پر فراز  نشیب زندگی ام می گذارم که دوستش دارم و به آن افتخار می کنم ...... تنهایم و این تنهایی را دوست می دارم.....و تنها دلخوشی ام این خطوط است و رسیدن به نوشته هایی که قرار هستند متولد شوند در فرداهای روشن ...در آزادی  مملکتم ....ایرانم ...
شناسنامه کامل من...