کاغذ خط خطی
درباره سینما ...ورزش...اجتماع....و هزار حرف خاکستری
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386
عجب روزی بود امروز

 

عجب روزی بود امروز …. از دیشب شروع شد …. از این آهنگ احسان خواجه امیری …. از این شعر ….. وقتی تا صبح گریستم و حضورش را طلب کردم …. وقتی هرچه شماره اش را گرفتم و جوابم را نداد …. تا این که در این بامداد سرد پیدایش کردم …. تر و تازه بود …. عروسک عشقم را می گویم …. همانی که بهانه تولد این پنجره شد ….. بهانه تمام خوبیها شد ….. بهانه سلامتی این موجود تمام افسرده شد ….او همه چیز شد تا من بمانم و نماندم …..نمی دانید چه حس و حالی بود …. لحظه لحظه اش را بر دیوار قلب خسته ام حکاکی می کنم ….. چه اشکی ریختم ….. حالا خوب می دانم دیگر بودنش کنارم غیر ممکن است ….. دوستش دارم …. هنوز هم بعد از گذشتن این همه ساعت و روز……….چرا همه چیز اینقدر زود دیر می شود ؟!

 

 

پی نوشت : دیروز در سایت۹ ماه و ۹ روزاز من نوشتند …..زنده شدم ….. بعد از مدتها یکی بخاطر من کاری کرد …. این برایم یک دنیا مهم بود ….. تمام  روزم از بامداد تا الان خوشمزه شد …. خدا نگهدارتان باشد  که زنده کردید مرا ….!

 

 

بازهم باران آمد اینبار سخت تر از همیشه و مرور این دیالوگ که عجیب دوستش دارم:

 

((همه میگن لطافت بارون …. من می گم عشق بازی آسمون …. امشب خدا هم داره با بنده هاش عشق بازی می کنه…))


سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386
یک حس ناب...!

 

میشه خدا رو حس کرد....... تو لحظه های ساده ..... بی عشق عمر  آدم........بی اعتقاد میره....... هفتاد سال عبادت..........یک شب به باد میره......

 

عاشقانه ای از افشین یداللهی .... حالی می کنم با این واژه ها ..........!


دوشنبه 28 آبان ماه سال 1386
مبارکم باشد ....!

((یک روز ملا نصرالدین را دیدند  که در خیابان بچه ها را کتک می زند .... بهش می گویند چرا این کار را می کنی با عصبانیت گفت : وقتی این بچه ها بزرگ می شوند ما پیر میشویم.....))

امروز را به نام پدرم می زنم که شصت و چند سالش شد ...این چند سال را می دانم ولی نمی گویم تا باورش نکنم .... نه آن موهای سپید و نه آن چین و چروک های بی معرفت را .... حضورش را هرکجا که باشم حس می کنم و دستانش را با تمام وجود می بوسم که همه زندگی من است و خودش خوب می داند این عشق را .... ولادتش مبارک من ... مبارک برادرم .... مبارک مادرم...مبارک مادربزرگم ...و مبارک پدربزرگم که حالا تصویری شفاف در قاب عکسی چوبی بر دیوار خانه پدری است ....!

امروز بازهم باران آمد و آن دیالوگ دوست داشتنی :

 

((همه میگن لطافت بارون ... من می گم : عشق بازی آسمون .... امشب خدا هم داره با بنده هاش عشق بازی می کنه ...)) 


یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386
..زندگی آغاز می شود

این تعطیلات کش دار و خمیازه آور آخر هفته هم تمام شد .... حالم خوب است ... تاکید می کنم بر این حس که فکر نکنید مثل جغد شوم فقط ناله می نویسم و غصه می کارم ..... این روزها تمام نامه های نانوشته ام را تمام کردم ..... تمام واژه ها را کنار هم چیدم ....آرزو ها را در انتهای یک لبخند نقاشی کردم ..... این ساعت نایاب را دو دستی چنگ می زنم .....می دانم شاید تکرار نشود....خوب می دانم .........!


شنبه 26 آبان ماه سال 1386
بی پر و بال....سبک مثل آب

حالم اینقدر خوب هست که برایتان خوب بنویسم ... بخاطر  تمام آن شمعهای روشن......... .بخاطر یادداشت دوست داشتنی پنجشنبه که حالا سر از پنجره دوستان دراورده و سخت شادمانم از این اتفاق ....و بخاطر دلتنگی های رفیق همیشه که دلگرمم می کند بخاطر این انتظار ..... شما هم وقتی مست خواب باشید و یکباره تلفنتان دوان دوان زنگ بزند و آن طرف خط با محسن خان خلیلی هم صحبت شوی بعد از این همه عاشقیت .... حالت خیلی خوب می شود .... وقتی پدرت گوشی را دست محسن بدهد و تو یک دل سیر با آن عشق بازی کنی و گونه هایت تر شود از  تمام آن اتفاقات خوب ... حالت خوب می شود .....امروز باران آمد ....  یاد دیالوگ سریال اغما افتادم که دیشب تمام شد در اینور آب .... بنده هاش عشق بازی می کنه ...))

((همه میگن لطافت بارون ... من می گم : عشق بازی آسمون .... امشب خدا هم داره با

 

پی نوشت : فرزاد یادداشت پنجشنبه های خوب را در وبلاگش گذاشته ..... دمش گرم ... حالی کردم .....در پنجره او خواندنی تر است ... حتما سر بزنید

http://petti.blogsky.com/


جمعه 25 آبان ماه سال 1386
با پرسپولیس تا ابد زنده خواهیم ماند

اینقدر حالم خوب شد که ۲۴ ساعت بستری بودن در بیمارستان را به دست باد سپردم ... همان درد آشنای کبد بازهم دامنم را گرفت تا یک شبانه روز را درزندان  دیوارهای تا ابد سفید بیمارستان بگذرانم و در میان هزار  لای این لوله های بی خدا زندگی را از پروردگار تقاضا کنم .... اما با دیدن این شیر دلان سرخ پوش با اشک ریزان محسن خلیلی در آزادی غرق عشق..... مرده از قبر بلند می شود و فریاد خوشحالی سر می دهد ....زنده شدم با پرسپولیس ....با اشکان رفیق روزهای سخت و سرد .... و برای کسی که از فردا می خواهد  برای من سیاه بپوشد و آروزی مرگ مرا می کشد ..... زنده ام و پایدار با این پرسپولیس قهرمان ..........!


سه شنبه 22 آبان ماه سال 1386
پس از چندی انتظار

((ویگن ... سلطان جاز موسیقی ایران زمین ....در آستانه سالگردش .... زمزمه اش می کنم در این غربت بی انتها ))

نبودم .... یعنی نیستم .... بازهم خودم را گم کرده ام ...پس نپرس معلوم هست کجایی ؟ که نیستم .....اینروزهاخلاصه می شود به یک ترانه آنهم از ویگن که چنگ میزند دلم را و یک فصل سیر گریه ام را در می آورد.وقتی می خواند من همان آواز خوانه مردم پاکم هنوز .... یاد تمام روزهای تلخ و سرد خودم می افتم که چه با عشق عرق ریختم و نوشتم برای این مردم پاک .....بی ادعا بودم و هستم و عاشقانه این خطوط را خط خطی می کردم ..... حال و روزم خراب است فقط همین را بدانید ......

 


جمعه 18 آبان ماه سال 1386
باران ....خستگی و پدرم

((این عکس بابایی منه زین الدین  علامه تصویربردار ۳۵  ساله تلویزیون  ومهران مدیری رفیق همیشه من و پدرم .... تنها عکسی بود که دم دست داشتم .... امروز هرشب میهمان خانه های شماست با چهارخونه سروش صحت ....من که نمی بینم ولی می دانم که حالی می کنید با آن ))

آخر هفته شروع شد ..... تعطیلات طولانی اش ... بعد از هفت روز دوندگی و به جایی نرسیدن ..... دیروز یکهو سر زدم به پنجره دوستی که مدتها پیش بازهم برای آنها نوشته بودم .... شب نوشته های یک پدر برای فرزند به بار ننشسته اش ..... دیروز نوشته بود (( یک بابایی مهروبون برای بچه اش چیکار باید بکنه ؟)) آتش زد به دلم .... برایش کلی روده درازی کردم .... می خواهم برای شما هم بگذارم تا بخوانیدش و مثل من شاید چشمی تر کنید که این دل سوخته است در زیر این باران .....

 

بدجوری دلم رو لرزوندی بابایی مهربون ....دلم یکهو تنگ شد برای دستهای گرم و مطمئن بابایی خودم .... همیشه بابایی من گرفتار بود .... این حافظه یاری ام نمی کند از بیرون رفتنها با بابایی ......اما عاشقش بودم و هستم .... حضورش کافی بود .... حتی بعد از این همه قد کشیدن و بیست چند بهار دیدن .....و حتی امروز که غربت نشین روزگارم و دور از بابایی .... ولی همچنان حضورش گرم می کند وجودم را و حس آرامش می دهد به تن غربت زده ام  صدای خسته از روزگارش ........بابایی مهربون هیچوقت گلکش و تنها نمیذاره .... نه پارک ارم ... نه پارک شاهنشاهی ... نه هیچ الاکلنگی دلنشین تر از آغوش بابایی نیست ...
 
بازهم سر بزنید به وب سایت گلگ و دست نوشته های بابایی مهربونش :
 

پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386
بازهم پنجشنبه و هجوم خاطرات

این چند روز برایم مانند پنجره نوستالژی بود که از آن می نگریستم به دنیای خودم .... از همکلامی با علیرضا امیر قاسمی و مرور هزار خاطره بی پایان تا هجوم رفقا از دور نزدیک به گوشی تلفن ... به یکباره دلمان برای هم تنگ شد ... گریه کردیم .... بغضها شکستیم .... و حالی داد در این تنهایی .... حالم خوب است .... حتی به ساعت اینجا ..... در غروبی سرد و خشک نفس گیر ..... با پرسپولیس دوست داشتنی .....به یاد امجدیه و ممد بوقی .....در قلب میدان تجریش .... در کنار بلالی سر پل .... با ذغالهای سرخ تا ابد گرم ..... در میان دود و عطر زیارت ....در مستی و هوشیاری سجده می کنی بر خاکت و اشک افتخار می ریزی .......اینست زندگی ....اینست ....!


چهارشنبه 16 آبان ماه سال 1386
برای یک دوست همیشه

دیشب خلاصه شد به درد و دل با یک رفیق همیشه که بیمار بوده و من بی خبر .... استاد دیروز و رفیق امروز .... در این روزهای سرد و تنهاییی حضور کلامش بدجوری چسبید .... علیرضا امیر قاسمی برای من حکم روزهای خوش در طپش بودن را دارد ..... خاطرات سه سال شبانه روز کارکردن و یاد گرفتن ... روزهای عاشقیت .....ساعات بی خیالی ......علیرضا را دوست می دارم ... بخاطر تمام خوبیهایی که در حق من کرده بود .... دیروز گفتم : قلبت حالا حالا ها باید بتپد که ما نیاز به آن تپش این طپش داریم ......


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 27125


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به شهادت شناسنامه ... در خرما پزان مرداد به دنیا آمدم و خواسته و ناخواسته آواره این زندگی شدیم .... ۱۴-۱۳سال بیشتر نداشتم که مهر روزنامه نگاری خورد تخت سینه ام و نوشتن شد حرفه ام .... و حالا سخت ترین کار دنیا نوشتن است ... آنهم عاشقانه نوشتن ....چاپ بیش از ۱۰۰۰ مقاله در روزنامه های وطن ..... کار کردن در تلویزیون ایران ....و تلویزیون طپش که این آخری را برای همیشه در کارنامه پر فراز  نشیب زندگی ام می گذارم که دوستش دارم و به آن افتخار می کنم ...... تنهایم و این تنهایی را دوست می دارم.....و تنها دلخوشی ام این خطوط است و رسیدن به نوشته هایی که قرار هستند متولد شوند در فرداهای روشن ...در آزادی  مملکتم ....ایرانم ...
شناسنامه کامل من...