کاغذ خط خطی
درباره سینما ...ورزش...اجتماع....و هزار حرف خاکستری
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
نوروز ....هفت سین بی سبزه ....تنگ بی ماهی ...سفره ای خالی

بازهم نوروز .. در این سفره خالی و بی انتها ...با سبزه های قد نکشیده ....با ماهی های  مرده و تنها ...در این غربت جان سخت .........


دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386
هستم...بخدا هستم
اینجا چراغی روشن است و من در این کور سو بدنبال تمام دیروزهای بی خیالی می گردم ... خوشحالم ..این رفقای قدیمی و همیشه .. این باورهای گمشده ....این خوشحالی بی حد .... گرفتارم ...اما می دانم هستند نگاههای آشنایی که این خطوط را دوست داشتند و می خوانند ..... الناز هرروز حضور دارد ... رفیق همیشه ام اشکانم .... می آید و می خواند و می رود ..... نهال راست گفته بود اینجا بوی خاک و کهنگی می دهد ... اما بخدا گرفتارم .... دیر می خوابم ... زود بیرون می زنم .... می نویسم ... می نویسم و می نویسم ..... این چند خط را برایتان خط خطی کردم تا یادتان باشد  هستم .... فقط هستم .....

چهارشنبه 1 اسفند ماه سال 1386
برای مانوک خدابخشیان......چگوارای وطنی

مانوک خدابخشیان

 

هر نسلی در این روزگار تلخ و گس برای خودش قهرمانی دارد ...قهرمانی که دست هیچ کس به آن نمی رسد .... نمی میرد ...پاره پاره نمی شود .... بزرگ می ماند ...مثل قاب عکس پدر بزرگ که هیچگاه از بالای دیوار  پائین نمی آید ..... اما یک روز از روزهای خدا ...به تو خبر می دهند قهرمان  تو را کشتند .....تکه تکه اش کردند .........و حالا قاتلان  می خندند و می خندد ... آن دست نیافتنی ....آن کله داغ  ...پر از حقیقت و نکته های ناب ....حالا در چنگال ستاره کش های شهر فرشتگان است .....اینقدر این شب تار شده است که دلالان محبت حتی اجازه سخن گفتن را نیز به قهرمان نسل بیدار نمی دهند .... آری ! برای مانوک خدابخشیان می نویسم که اینروزها عجیب حالم را خراب کرده  با تله آفسایدی که در آن گیر افتاده است ...چگوارای وطنی حالا قاب عکس شکسته و خاک گرفته ایی است  گوشه انبار خانه پدری .....

نه ! این قرارمون نبود .....حالا این نسل بیدار با بتی شکسته ....تن خسته....پشت این دیوارهای بلند .....با صدایی از جنس باروت نم کشیده .....

                           


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 27121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به شهادت شناسنامه ... در خرما پزان مرداد به دنیا آمدم و خواسته و ناخواسته آواره این زندگی شدیم .... ۱۴-۱۳سال بیشتر نداشتم که مهر روزنامه نگاری خورد تخت سینه ام و نوشتن شد حرفه ام .... و حالا سخت ترین کار دنیا نوشتن است ... آنهم عاشقانه نوشتن ....چاپ بیش از ۱۰۰۰ مقاله در روزنامه های وطن ..... کار کردن در تلویزیون ایران ....و تلویزیون طپش که این آخری را برای همیشه در کارنامه پر فراز  نشیب زندگی ام می گذارم که دوستش دارم و به آن افتخار می کنم ...... تنهایم و این تنهایی را دوست می دارم.....و تنها دلخوشی ام این خطوط است و رسیدن به نوشته هایی که قرار هستند متولد شوند در فرداهای روشن ...در آزادی  مملکتم ....ایرانم ...
شناسنامه کامل من...