کاغذ خط خطی
درباره سینما ...ورزش...اجتماع....و هزار حرف خاکستری
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
برای بودن

یکباره دلم تنگ شد .... همینجوری .... بدون دلیل ... مثل یک عادت ترک کرده .... دلم گرفته بود ... غروبهای این شهر هم دلگیر است .... هنوز نرفتم به دخترم سر بزنم ..... گرفتارم و مشغول .... اما تا آمدنش حتما؛ می روم .... تا النازم را در آغوش بکشم .... مادرم نمی داند ... شاید می داند بروی خود نمی آورد ... دلم می خواهد بهش بگویم  : مادر بزرگ شدی .... اما او این سیب حرام را نمی خواهد ...... می دانم ... خوب می دانم ..... بهر حال گرفتار روزگار شدم ..... در این طپش  و در این آفتاب سر سخت دوبی ....  اینقدر احتیاج به ایران دارم که نمی دانید .....


دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387
وقت روئیاهای تازه .....

وقت روئیاهای تازه ... وقت شاباش ستاره است .... حالم بد نیست .... سرگرمم ... فقط همین ... دلخوش به این کار که دوستش دارم ..... می خوانم می نویسم ... و قسمت می کنم این زیبایی ها را با شما خوبان در آن قاب چوبی ..... اگر برنامه (( کات )) را از طپش می بینید بگویید چطور است ؟ هر شنبه شب ساعت ۲ شب به وقت تهران ...... یکسنبه ها ساعت ۲ ظهر .....


شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387
....و سلامی دوباره به آفتاب

دوباره بازی از سر ... من و طپش در ضیافتی تازه ... در فصلی نو ... {کات } دوباره متولد شد ... در  بهار ۸۷ ... اتفاقی که انتظارش را بعد  از دو سال دوری می کشیدم ... از امشب با  {کات } در شبکه خوبی ها ....با طپش برای شما تا همیشه بودن .... امسال برای من پر از اتفاقاتی است وصف ناشدنی .........پر از تولد ..... از کات تا الناز .....این همه چیز خوب و خوشمزه .....در این بهار پر از رنگ........  دیوانه نشدم ..... حال من خیلی  خوب است حال شما چطور ؟!


سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387
دختر دار شدم ....
اسمش را الناز گذاشتم ..... دوست دارم این نام را .... حالا فقط این ثانیه هاهستند که مرا از درون خودم بیرون می کشند .... چند روز دیگر می روم تا حسش کنم .... این آرزوی همیشه بود .... دختر داشتن ... بابایی شنیدن .... برای آن مردن و زنده شدن .... الناز علامه حالا ثبت می شود در ثبت احوالی در بیرون خانه پدری .... یک دست لباس صورتی .... برای یک دل سیر گریستن .... دختر دار شدم .... باور می کنید ؟

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 27134


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به شهادت شناسنامه ... در خرما پزان مرداد به دنیا آمدم و خواسته و ناخواسته آواره این زندگی شدیم .... ۱۴-۱۳سال بیشتر نداشتم که مهر روزنامه نگاری خورد تخت سینه ام و نوشتن شد حرفه ام .... و حالا سخت ترین کار دنیا نوشتن است ... آنهم عاشقانه نوشتن ....چاپ بیش از ۱۰۰۰ مقاله در روزنامه های وطن ..... کار کردن در تلویزیون ایران ....و تلویزیون طپش که این آخری را برای همیشه در کارنامه پر فراز  نشیب زندگی ام می گذارم که دوستش دارم و به آن افتخار می کنم ...... تنهایم و این تنهایی را دوست می دارم.....و تنها دلخوشی ام این خطوط است و رسیدن به نوشته هایی که قرار هستند متولد شوند در فرداهای روشن ...در آزادی  مملکتم ....ایرانم ...
شناسنامه کامل من...