کاغذ خط خطی
درباره سینما ...ورزش...اجتماع....و هزار حرف خاکستری
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
شنبه 29 تیر ماه سال 1387
گیچ و گیج و گیج

sam allameh

وقتی بامداد جمعه احمد احمدی زنگ زد و گفت خسرو رفته  فکر کردم مثل همیشه از آن  شوخی های بی مزه می کنه .... خنده ایی زورکی تحویلش دادم .... وقتی بغضش ترکید ... دلم طاقت نیاورد .... اشکی بود که روان می شد از پس یک نسل خاطره .... از پشت سین های زنگ داری که حالا فقط صدایی است خدابیامرزی .... ۱۶ سال بیشتر نداشتم .... پدرم داشت سریال در کنار هم را می گرفت ... دوان دوان رفتم تا چهار راه جهان کودک .... همانجایی که بالایش نوشته بود مالیات نیاز جامعه مدنی .... در کنار گل فروشی بهرام ... در آن زمان ورزشی نویس بودم و در بدر بدنبال مطلبی متفاوت برای ویژه نامه نوروز ... با همه  صحبت کردم ... فتحعلی اویسی ... مهرانه مهین ترابی ... و خسرو شکیبایی ... در آن روزها برای سالگرد تختی مطبی نوشته بودم با نام در سوز موذی یک صبح نابجا که وقتی انرا خواند با  آن صدا و ان زنگ اشکی ریخت و اشک من را هم در اورد .... چنان سیگار را پک می زد که جان ادم کشیده می شد .... و آن همه خوبی فردا در دستان یک ملت سر بر خاک می گذارد .... نمیخواستم این را بنویسم ... اما دلم نیامد .... واقعا دلم نیامد .... تسلیت بلد نیستم بگویم ....  اما حیف شد خسرو رفت ....!


پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387
رگبار

 

خستم ..... همچنان در تکرار  کار بیست و چهار ساعته ......  دم رفتن آلبوم سیاوش را با تب و تاب گوش دادم ... ((به گل من)) که رسیدم عجیب حالی داد به تمام این خستگی ها ... تقدیمش می کنم به دخترم و عروسک عشقم .....که همچنان با من است ....حتی در این خیال ...با این تن خسته ......

برقرار باشی و سبز
گل من تازه بمون
نفسم پیشکش تو
جای من زنده بمون
باغ دل بی تو خزون
موندنی باش مهربون
تو که از خود منی
منو از خودت بدون
غزل و قافیه بی تو
همه رنگ انتظاره
این همه شعر و ترانه
همه بی عطر و بهاره
موندنی باشی همیشه
لب پاییزو نبوسی
نشه پرپر شی عزیزم
مهربون گلم نپوسی


پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387
یک مشت حرف الکی

روزگار در  عین تلخی اش پر از اتفاقات خوشمزه ایی است که بعضی وقتها دوست داری آنرا در آغوش بگیری ... فردا جمعه است ... پر از خواب خواهد بود و خستگی در کردن ... لباس شستن و  اطو کشیدن  ..... به خود رسیدن ... خواندن و ننوشتن .... خاک کتاب بالای تخت را گرفتن و برروی صفحه ۱۹ ایستادن و تکان نخوردن .... دل تنگ شدن ... پتو را تا صورت بالا کشیدن و یک دل سیر نگریستن .... فردا جمعه است ... پر از بی خبری ... پر از آفتاب موذی که خود را با لجبازی از پرده هزار لای زندگی روی صورتت پرتاب می کند .... فردا از بامداد در انتظار زنگی از خانه پدری خواهی بود .... تا اشکی بریزی از روی خستگی  و بهانه بگیری از هزار خاطره شنی ..... دلم بابا می خواهد .... خانواده می خواهد .... خسته شدم از این دربدری ..... رضا رفیق  همیشه ام پرسید (( تا حالا فکرش و کردی چه خوب می شد که برگردی ؟!))


جمعه 14 تیر ماه سال 1387
نقره بارون پرنده

هوا بدجوری گرم شده ..... سخت و پر عرق ...... این است وصف حال این روزهای بی بادبادک من.... حالم خوب نیست ..... اصلا؛ خوب نیستم .... اینقدر که یادم رفت .... امروز چند شنبه است .... هفت صبح دوان دوان بیدار شدم ..... در گیر و دار بودن و نبودن تازه فهمیدم امروز جمعه است .... یعنی می توانی بیشتر بخوابی ..... تا لنگ ظهر .... با سیگارهای گهگاهی.... با استکانهای نیمه پر و لب پریده .... دلم اینقدر برای پدرم تنگ شده است که نمی دانید ..... دلم بابا می خواهد .... اینرا می فهمید ؟!


یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387
از سر تکلیف شاید .....!

sam alllameh

نمی دانم چه کار می کنم .....هستم .... این زندگی پر از وسوسه های  الکی است .... پر از دلتنگی ... پر از زیر سیگاریهای پر... پر از استکانهای لب پریده .... سرشار از ذعالهای نم کشیده ... نیمه گرم ...سوخته ....  دلم ایران می خواهد ..... آزادی می خواهد ..... خون می خواهد .....مرگ می خواهد ....


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 27138


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
به شهادت شناسنامه ... در خرما پزان مرداد به دنیا آمدم و خواسته و ناخواسته آواره این زندگی شدیم .... ۱۴-۱۳سال بیشتر نداشتم که مهر روزنامه نگاری خورد تخت سینه ام و نوشتن شد حرفه ام .... و حالا سخت ترین کار دنیا نوشتن است ... آنهم عاشقانه نوشتن ....چاپ بیش از ۱۰۰۰ مقاله در روزنامه های وطن ..... کار کردن در تلویزیون ایران ....و تلویزیون طپش که این آخری را برای همیشه در کارنامه پر فراز  نشیب زندگی ام می گذارم که دوستش دارم و به آن افتخار می کنم ...... تنهایم و این تنهایی را دوست می دارم.....و تنها دلخوشی ام این خطوط است و رسیدن به نوشته هایی که قرار هستند متولد شوند در فرداهای روشن ...در آزادی  مملکتم ....ایرانم ...
شناسنامه کامل من...