علامت سئوال

علامتهای سئوالت را که دیدم .... یاد کودکی ام افتادم که اینقدر می پرسیدم تا کلافه می کردم پدرم را .............آنوقتها چین و چروکهای زمانه موهای پدر را برفی نکرده بود ..... آنوقتها وقتی با هم حرف می زدیم بغض نمی کرد .... دلش تنگ نمی شد .... آنوقتها هر جا که گیر می کردیم پدر مثل شیر می ایستاد و می جنگید و حقت را از زمانه کودکی می گرفت .... اما امروز پدر کجاست که حق مرا از دنیا بگیرد .... حقم را از وطنم .....از ایرانم ..... از خود خودم  .... ! پدر کجاست ؟!

 

پی نوشت : (ببین چه کردی با علامتهای سئوالت ....آتش زدی به جان و اشک در آوردی ........)