<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[کاغذ خط خطی]]></title>
		<link>http://allamehonline.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[درباره سینما ...ورزش...اجتماع....و هزار حرف خاکستری]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[هزار آرزوی نرسیده]]></title>
					<link>http://allamehonline.blogsky.com/1387/05/19/post-213/</link>
					<description><![CDATA[<p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="4"><img height="435" hspace="0" src="http://redondowriter.typepad.com/photos/uncategorized/268573778_a71bfed930.jpg" width="328" align="baseline" border="0" /></font></p><p></p><p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="4">خیلی فکر کردم برای تولدم چگونه این خطوط را خط خطی کنم ... پر از خستگی ام ... پر از تنهایی ... مثل همیشه روزهای زندگی ام... راضی نیستم از دست خودم ... فقط هستم .... این مرداد را دوست نداشتم .... مال من نبود ... حتی روز بیست و یکم آنهم مال من نیست .... شاید مسئول ثبت احوال ناحیه یک دروغ نوشته است که من در اینروز بدنیا آمدم.....شاید ساعت آمدنم خوب&nbsp;نبوده .... و یا شاید صدای آن کسی که اولین الله اکبر را در گوشم زمزمه کرد خوش نبوده .... و هزار شاید بی اندازه در این روزهای بد ....</font></p><p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="4">&nbsp;هرروز در پی خبری هستم از دخترم .... شاید بیاید زودتر از آنچیزی که فکرش را می کردم ... آمادگی آمدنش را ندارم .... می ترسم .... از آینه بیزارم .... دیروز شکستم تمام این آینه های بی&nbsp;حقیقت رو &nbsp;....پر از اتفاق و خبر بودم .... اما تا آمدم بنویسم پر شدم از خالی شدن .... فقط تولدم مبارک .... شاید تنها بهانه تازه کردن این پنجره بوده .....</font></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 9 Aug 2008 17:56:05 GMT</pubDate>
					<comments>http://allamehonline.blogsky.com/Comments.bs?PostID=213</comments>
          <guid>http://allamehonline.blogsky.com/1387/05/19/post-213/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دلم تنگ شده]]></title>
					<link>http://allamehonline.blogsky.com/1387/05/09/post-212/</link>
					<description><![CDATA[<p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="4">می گذرد .... سخت و طاقت فرسا ... حالم زیاد خوب نیست .... یواش یواش دارم کم میارم .... دلم تنگ شده ......</font> </p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 30 Jul 2008 15:13:29 GMT</pubDate>
					<comments>http://allamehonline.blogsky.com/Comments.bs?PostID=212</comments>
          <guid>http://allamehonline.blogsky.com/1387/05/09/post-212/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[موندنی باشی همیشه]]></title>
					<link>http://allamehonline.blogsky.com/1387/05/03/post-211/</link>
					<description><![CDATA[<P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=4><IMG style="WIDTH: 481px; HEIGHT: 253px" height=330 alt="سلم علامه" hspace=0 src="http://www.foto.ir/Photos/Gallery/37983.jpg" width=627 align=baseline border=0></FONT></P>
<P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=4>دیروز دلم تنگ شد ... وسایلم رو جمع و جور کردم ... تمام زندگی من فقط یک چمدان آبی ست .... که همه جا با من همسفر است .... دویدم تا خودم را به خانه پدری برسانم .... اما به یکباره یادم افتاد من اجازه ندارم وارد مملکتم بشم..... مسخره است نه ؟!</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 12:12:51 GMT</pubDate>
					<comments>http://allamehonline.blogsky.com/Comments.bs?PostID=211</comments>
          <guid>http://allamehonline.blogsky.com/1387/05/03/post-211/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[گیچ و گیج و گیج]]></title>
					<link>http://allamehonline.blogsky.com/1387/04/29/post-210/</link>
					<description><![CDATA[<p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="4"><img alt="sam allameh" hspace="0" src="http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/07/277897_orig.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p></p><p></p><p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="4">وقتی بامداد جمعه احمد احمدی زنگ زد و گفت خسرو رفته&nbsp; فکر کردم مثل همیشه از&nbsp;آن &nbsp;شوخی های بی مزه می کنه .... خنده ایی زورکی تحویلش دادم .... وقتی بغضش ترکید ... دلم طاقت نیاورد .... اشکی بود که روان می شد از پس یک نسل خاطره .... از پشت سین های زنگ داری که حالا فقط صدایی است خدابیامرزی .... ۱۶ سال بیشتر نداشتم .... پدرم داشت سریال در کنار هم را می گرفت ... دوان دوان رفتم تا چهار راه جهان کودک .... همانجایی که بالایش نوشته بود مالیات نیاز جامعه مدنی .... در کنار&nbsp;گل فروشی بهرام ... در آن زمان ورزشی نویس بودم و در بدر بدنبال مطلبی متفاوت برای ویژه نامه نوروز ... با همه&nbsp; صحبت کردم ... فتحعلی اویسی ... مهرانه مهین ترابی ... و خسرو شکیبایی ... در آن روزها برای سالگرد تختی مطبی نوشته بودم با نام در سوز موذی یک صبح نابجا که وقتی انرا خواند با&nbsp; آن صدا و ان زنگ اشکی ریخت و اشک من را هم در اورد .... چنان سیگار را پک می زد که جان ادم کشیده می شد .... و آن همه خوبی فردا در دستان یک ملت سر بر خاک می گذارد .... نمیخواستم این را بنویسم ... اما دلم نیامد .... واقعا دلم نیامد .... تسلیت بلد نیستم بگویم ....&nbsp; اما حیف شد خسرو رفت ....!</font></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 20:03:22 GMT</pubDate>
					<comments>http://allamehonline.blogsky.com/Comments.bs?PostID=210</comments>
          <guid>http://allamehonline.blogsky.com/1387/04/29/post-210/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[رگبار]]></title>
					<link>http://allamehonline.blogsky.com/1387/04/27/post-209/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P><IMG height=183 alt="" hspace=0 src="http://www.umahal.com/images/singers/5828058.jpg" width=209 align=baseline border=0></P>
<P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=4>خستم ..... همچنان&nbsp;در تکرار &nbsp;کار بیست و چهار ساعته ......&nbsp; دم رفتن آلبوم سیاوش را با تب و تاب گوش دادم ... ((به گل من)) که رسیدم عجیب حالی داد به تمام این خستگی ها ... تقدیمش می کنم به دخترم و عروسک عشقم .....که همچنان با من است ....حتی در این خیال ...با این تن خسته ...... </FONT></P>
<P><FONT size=4><FONT face="arial, helvetica, sans-serif"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">برقرار باشی و سبز<BR>گل من تازه بمون<BR>نفسم پیشکش تو<BR>جای من زنده بمون<BR>باغ دل بی تو خزون<BR>موندنی باش مهربون<BR>تو که از خود منی<BR>منو از خودت بدون<BR>غزل و قافیه بی تو<BR>همه رنگ انتظاره<BR>این همه شعر و ترانه<BR>همه بی عطر و بهاره<BR>موندنی باشی همیشه<BR>لب پاییزو نبوسی<BR>نشه پرپر شی عزیزم<BR>مهربون گلم نپوسی</SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></FONT></FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 19:17:52 GMT</pubDate>
					<comments>http://allamehonline.blogsky.com/Comments.bs?PostID=209</comments>
          <guid>http://allamehonline.blogsky.com/1387/04/27/post-209/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[یک مشت حرف الکی]]></title>
					<link>http://allamehonline.blogsky.com/1387/04/20/post-208/</link>
					<description><![CDATA[<P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=4><IMG alt="" hspace=0 src="http://aftab.ir/news/2006/sep/13/images/85f56b496eec380c51fcaa7fafd478cb.jpg" align=baseline border=0></FONT></P>
<P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=4>روزگار در&nbsp; عین تلخی اش پر از اتفاقات خوشمزه ایی است که بعضی وقتها دوست داری آنرا در آغوش بگیری ... فردا جمعه است ... پر از خواب خواهد بود و خستگی در کردن ... لباس شستن و&nbsp; اطو&nbsp;کشیدن &nbsp;..... به خود رسیدن ... خواندن و ننوشتن .... خاک کتاب بالای تخت را گرفتن و برروی صفحه ۱۹ ایستادن و تکان نخوردن .... دل تنگ شدن ... پتو را تا صورت بالا کشیدن و یک دل سیر نگریستن .... فردا جمعه است ... پر از بی خبری ... پر از آفتاب موذی که خود را با لجبازی از پرده هزار لای زندگی روی صورتت پرتاب می کند .... فردا از بامداد در انتظار زنگی از خانه پدری خواهی بود .... تا اشکی بریزی از روی&nbsp;خستگی &nbsp;و بهانه بگیری از هزار خاطره شنی ..... دلم بابا می خواهد .... خانواده می خواهد .... خسته شدم از این دربدری ..... رضا رفیق&nbsp; همیشه ام پرسید (( تا حالا فکرش و کردی چه خوب می شد که برگردی ؟!))</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 20:36:47 GMT</pubDate>
					<comments>http://allamehonline.blogsky.com/Comments.bs?PostID=208</comments>
          <guid>http://allamehonline.blogsky.com/1387/04/20/post-208/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نقره بارون پرنده]]></title>
					<link>http://allamehonline.blogsky.com/1387/04/14/post-207/</link>
					<description><![CDATA[<P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=4>هوا بدجوری گرم شده ..... سخت و پر عرق ...... این است وصف حال این روزهای بی بادبادک من.... حالم خوب نیست ..... اصلا؛ خوب نیستم .... اینقدر که یادم رفت .... امروز چند شنبه است .... هفت صبح دوان دوان بیدار شدم ..... در گیر و دار بودن و نبودن تازه فهمیدم امروز جمعه است .... یعنی می توانی بیشتر بخوابی ..... تا لنگ ظهر .... با سیگارهای گهگاهی.... با استکانهای نیمه پر و لب پریده .... دلم اینقدر برای پدرم تنگ شده است که نمی دانید ..... دلم بابا می خواهد .... اینرا می فهمید ؟! </FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 4 Jul 2008 15:47:11 GMT</pubDate>
					<comments>http://allamehonline.blogsky.com/Comments.bs?PostID=207</comments>
          <guid>http://allamehonline.blogsky.com/1387/04/14/post-207/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[از سر تکلیف شاید .....!]]></title>
					<link>http://allamehonline.blogsky.com/1387/04/02/post-206/</link>
					<description><![CDATA[<P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=4><IMG alt="sam alllameh" hspace=0 src="http://www.kargah.com/abbasi/04.jpg" align=baseline border=0></FONT></P>
<P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=4>نمی دانم چه کار می کنم .....هستم .... این زندگی پر از وسوسه های&nbsp; الکی است .... پر از دلتنگی ... پر از زیر سیگاریهای پر... پر از استکانهای لب پریده .... سرشار از ذعالهای نم کشیده ... نیمه گرم ...سوخته .... &nbsp;دلم ایران می خواهد ..... آزادی می خواهد ..... خون می خواهد .....مرگ می خواهد ....</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 17:11:27 GMT</pubDate>
					<comments>http://allamehonline.blogsky.com/Comments.bs?PostID=206</comments>
          <guid>http://allamehonline.blogsky.com/1387/04/02/post-206/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بودن و تجربه]]></title>
					<link>http://allamehonline.blogsky.com/1387/03/15/post-205/</link>
					<description><![CDATA[<P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=4><IMG style="WIDTH: 255px; HEIGHT: 339px" height=462 alt="" hspace=0 src="http://bestfoto.persiangig.com/image/koodak/kodak.1.bestfoto.jpg" width=265 align=baseline border=0></FONT></P>
<P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=4>از وقتی به شرایط زندگی برگشتم .... خیلی عقبم .... از روزگار ... از بودن و تجربه کردن .... خسته ام و گرفتار ..... پر از زخم و نفرت ..... بامداد امروز صدای نفسهای دخترم را می شنیدم .... می دانید چه حسی دارد ؟ْ! ...... </FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 4 Jun 2008 19:43:16 GMT</pubDate>
					<comments>http://allamehonline.blogsky.com/Comments.bs?PostID=205</comments>
          <guid>http://allamehonline.blogsky.com/1387/03/15/post-205/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[زندونی از دیوار بیزاره]]></title>
					<link>http://allamehonline.blogsky.com/1387/03/12/post-204/</link>
					<description><![CDATA[<P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=4><IMG style="WIDTH: 178px; HEIGHT: 233px" height=327 alt="" hspace=0 src="http://primela32119.files.wordpress.com/2007/10/graphic_jail.jpg" width=155 align=baseline border=0></FONT></P>
<P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=4>زندان بودم ..... بخاطر چند استکان الکی .... چسبیده به خلیج فارس .... با ماشینی که واژگون کردم و ۱۵ روز را پشت میله های زندان سپری کردم ..... نبودم ..... هنوز هم نیستم .... آن دیوارهای بلند در این گرمای ۵۰ درجه هیچگاه از&nbsp; من دورنمی شوند .....&nbsp;&nbsp;فعلا؛ این چند خط را قبول کنید تا برایتان بیشتر وصف این روزها را روایت کنم .... با دلی تنگ .... از دخترم ... مادرم ... پدرم .... ایرانم .....!</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 1 Jun 2008 21:47:34 GMT</pubDate>
					<comments>http://allamehonline.blogsky.com/Comments.bs?PostID=204</comments>
          <guid>http://allamehonline.blogsky.com/1387/03/12/post-204/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
